تبليغاتX
مانیفست
نشریه ی مانیفست
می‌شورد زندگی، بر نظم بردگی






سال‌ها حرف دلم را نمی‌توانستم بزنم؛
وقتی حرف دلم را زد،
بی‌اعتنا رد شدم.
چه حماقتی کردم.


۱۶:۵۲
۱۳۸۶/۱۱/۰۷




بافندگان سیله‌زی

در چشمان تارشان اشکی نیست
با دندان‌های به هم فشرده بر سر دستگاه بافندگی نشسته‌اند:

ای آلمان، این کفن توست که می‌بافیم!
و در تار و پود آن لعنتی سه‌گانه می‌بافیم
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت بر خدایی که او را نیایش می‌کنیم!
در سرمای زمستان و سیه‌روزی گرسنگی؛
بی‌هوده چشم به راه مانده و به او امید بسته‌ایم.
او ما را مسخره کرده، به ما نیرنگ زده، ما را به ریش‌خند گرفته است.
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت بر این شاه، شاه توان‌گران!
که از سیه‌روزی ما کم نکرد؛
که تا آخرین پشیز از کف ما ربود.
و به فرمان او بر ما، هم چون بر سگان، شلیک کردند.
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت بر میهن دروغین!
که در آن تنها ذلت و ننگ سربرمی‌کشد؛
که در آن هر گل نوشکفته‌ای لگدمال می‌شود.
که در آن کرم‌ها از گند و لجن پروار می‌شوند.
می‌بافیم، می‌بافیم.

سفینه می گذرد، دستگاه بافندگی می غرد
با پشت‌کار، شب و روز می‌بافیم
کفن تو را می‌بافیم ای آلمان پیر!
و در تار و پود آن لعنتی سه‌گانه می‌بافیم
می‌بافیم، می‌بافیم.

هاینریش هاینه

سرود بافندگان سیله‌زی

بی اشکی در چشمان سخت و مهیبشان
با خشم و نومیدی بر چهره‌شان بر دستگاه بافندگی می‌نشینند

زمانی درازی رنج و گرسنگی کشیدیم
ای آلمان پیر، اکنون کفنی برای تو می‌بافیم
و آن را با لعنتی سه‌گانه می‌بافیم.
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت نخست به خدا، به خدای کور و کر!
که به او، هم‌چون کودکی به پدر اتکا کردیم؛
که به او هم امید بستیم و هم اعتماد کردیم.
اما او ما را مسخره کرد و به ما نیرنگ زد.
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت دوم به شاه، به شاه توان گران!
که سیه‌روزی ما نه نرمش کرد و نه اثری بر او گذاشت؛
شاهی که آخرین پشیزمان را از کف‌مان می‌رباید.
و سربازانش را می‌فرستد تا بر ما هم‌چون بر سگان شلیک کنند.
می‌بافیم، می‌بافیم.

لعنت سوم بر میهن دروغین!
که برای ما جز سیه‌روزی و ننگ نداشت؛
که در آن از گرسنگی و سیه‌روزی رنج کشیدیدم.
کفن تو را می‌بافیم ای آلمان پیر!
می‌بافیم، می‌بافیم.

ترجمه‌ای آزاد از فردریک انگلس


در ۴ تا ۶ ژوئن ۱۸۴۴ بافندگان سیله‌زی در اعتراض به مزد ناچیز خود دست به شورش زدند که به سرعت ده‌کده‌های مختلف منطقه را که در آن بافندگان کار و زندگی می‌کردند فراگرفت. نیروهای مسلح پروس (که در آن زمان سیله‌زی جزو پروس بود) این شورش کارگری رابه شکل خونینی سرکوب کردند.



اگر هر فروغی را در چشمانم خاموش کنی،
اگر همه ی بوسه‌ها را بر لب‌هایم بخشکانی،
اگر فضای میهنم را با دشنام‌های نوک‌زبانی انباشته کنی،
یا غم مرا در سینه‌ام خفه کنی،
سکه ی مرا بر سندان بکوبی،
تبسم را از چهره ی کودکانم ریشه‌کن سازی،
اگر هزار دیوار بکشی،
و چشمان مرا به پستی و حقارت میخ‌کوب کنی،
ای دشمن بشر،
من سازش نخواهم کرد
و تا آخرین نفس خواهم جنگید.

ای دشمن بشر
علامت‌ها را بر بندرها برافراشته ‌اند،
آن‌ها را همه می‌بینیم
بادبان‌ها را در افق می‌بینیم
که در اهتزازند،
که جویای پیکارند،
بادبان‌های «اولیس» به سوی وطن باز می‌گردند
از دریاهای گم‌شده
خورشید طلوع می‌کند
انسان به پیش می‌رود،
و به خاطر او،
سوگند می خورم
سازش نخواهم کرد
و تا آخرین نفس
خواهم جنگید!
خواهم جنگید!

سمیح القاسم



من و دوره‌گرد گذرمان
بغایت در آمریکا گم‌نامیم.

با این همه
از چین تا اسپانیا، از دماغه ی امیدنیک تا آلاسکا
در هر وجب از آب و خشکی دوستانی دارم
و دشمنانی.

چنان دوستانی که یک‌بار نیز، هم ندیده‌ایم
می‌توانیم اما بمیریم از بهر نانی برابر، آزادی برابر، رویایی برابر
و آن‌چنان دشمنانی تشنه به خون من،
و من به خونشان.
قدرتم از آن
که نیستم تنها
در این گسترده دنیا.

جهان و خلقش نمایانند در قلب من
آشکارند در علم من.
به آرامی و صراحت،
پیوسته‌ام
به پیکار عظیم.

با صدای ناظم حکمت (ترکی)
ناظم حکمت



من یک عربم
نامی گم‌نام
استوار در جهانی جنون‌زده
ریشه‌هایم عمیقند
تا آن‌سوی اعصار
تا آن‌سوی زمان

من فرزند خیشم
از تبار دهقانان فروتن
خانه‌ام آلونکی است از نی و ساقه ی درخت
رنگ موهایم هم‌چون شبق
رنگ چشمانم قهوه‌ای
چفیه ی عربی من
دست تجاوزگر را نیش می‌زند
و ذره‌ای روغن و ریحان مرا خوش می‌آید
و تقاضا دارم که
قبل از هر چیز بنویسی
که از هیچ‌کس متنفر نیستم،
اما وقتی گرسنه باشم
گوشت راهزنانم را به دندان می‌کشم

برحذر باش!
برحذر باش از گرسنگی من!
برحذر باش از گرسنگی من!

محمود درویش



بنویس
من یک عربم
شماره‌ام پنجاه هزار،
هشت فرزند دارم
و تابستان دیگر نه‌مین را صاحب خواهم شد.
عصبانی هستی؟

بنویس
من یک عربم
من به هم‌راه رفقای کارگرم سنگ‌ها را می‌تراشم
صخره‌ها را جابه‌جا می‌کنم
تا قرص نانی به کف آرم
و کتابی
برای هشت فرزندم.

اما صدقه طلب نمی‌کنم
و چاپ‌لوس بارگاه تو نمی‌شوم
عصبانی هستی؟

محمود درویش



پنجه ی برگ‌ها آویزان است
و چنگال دشمنان تیز
و اینان پرنیانی امیدهایمان را می‌درند.

در گندم‌زار زنجره‌ای می‌خواند
در خانه، بی شوی زنی می‌نالد
ره گم کرده کودکی، پدرش را آواز می‌دهد.

رودها دامن‌کشان پیش می‌روند و دامن ابدیت را می‌شویند
تا زنجره آرام گیرد، زن بی شوی نماند
و کودک بر چهره ی پدر لبخند زند.

من قطره‌ای از دریای بی‌کران خلقم
هم‌چون شبنمی که زیور گل‌هاست
و هم‌چون آن تک فروغ آسمان که زمین را روشن می‌کند.

با این همهمن بی هیچ‌ام اگر نتابم، اگر نخندم
تازه اگر بگریم و هم‌چون شبنم که گل‌ها فراموشش می‌کنند تبخیر شوم
شما خواهید بود و من در شما خاک شده‌ام.

نه به من، به اقیانوس‌ها بیاندیشید
نه به پای زخم دار، به قدم‌های استوار امیدوار باشید.

شعله مانند خشم خوشه می‌دهد
و خشم خرمن سرخ امیدهای فروکوفته است.

امسال خلق (*) ما مزارع انسانی را بارورتر خواهد یافت.

بیم مدارید!
بیم مدارید!


مائو تسه‌دون
(*): در اصل شعر «دهقانان چین» آمده؛ ولی ما جای‌گزین فدایی شهید، رفیق «حسن نوروزی» را ترجیح دادیم.



امپراتوری روسیه جان می‌کند،
دیگر نه خش‌خش رداهای ابریشمی در کاخ زمستانی می‌پیچد،
نه هم‌همه ی بارعام تزار در عید پاک،
و نه جرنگ‌جرنگ زنجیرها در راه سیبری.

در حال مرگ است، امپراتوری روسیه در حال مرگ است ...
دیگر سبیل بور سرخ گونه‌ها در گیلاس ودکا خیس نخواهد شد،
دیگر ریش مس‌اندود دهقانان گرسنه و محتضر،
هم‌چون لخته‌ای خون بر زمین سیاه نخواهد سوخت.

و ام‌روز؛
مرگی که به سراغ امپراتوری روسیه می‌آید،
نه سری زرد رنگ دارد و نه چنگکی در دست.
درفش سرخ درخشانی است در دستانش و خون جوانانی در گونه‌هایش می‌دود.

هفتم نوامبر هزار و نه‌صد و هفده بود که لنین،
با صدایی ملایم و پر طنین گفت:
«دی‌روز بسیار زود بود و فردا بسیار دیر است،
ام‌روز وقتش است، ام‌روز!»

سربازی که از جبهه می‌آمد گفت:
«ام‌روز!»

و رزم‌ناو «آورورا» از دهان توپ‌های سنگین و سیاهش گفت:
«ام‌روز!»
«ام‌روز!»

و بدین ترتیب بلشویک برجسته‌ترین نقطه ی عطف تاریخ را
چنین ثبت کرد:
«هفتم نوامبر هزار و نه‌صد و هفده»

ناظم حکمت
۱۹۲۵
 



هم‌شهریان!

ام‌روز، هزاران سال «دوران گذشته» سرنگون شده.
ام‌روز، بنیان جهان بازبینی می‌شود.
ام‌روز، زندگی را تا آخرین تکه لباسمان متحول می‌سازیم.

هم‌شهریان!

این نخست‌ین روز توفان کارگران است.
ما به نجات این جهان سردرگم شتافته‌ایم.

بگذار انبوه جمعیت صدای پای خود را در گوش آسمان طنین اندازد.
بگذار تا ناوگان‌ها با سوت خود بر خشم بیافزایند.

ولادیمیر مایاکوفسکی



مارش شورش در خیابان پای می‌کوبد،
و کله‌های پرنخوت را می‌روبد.

ما، وزش دوم‌ین توفانیم؛
که جهان را هم‌چون ابری غران شست‌وشو خواهیم داد.

روزها، اسب تندپاست
و سال‌ها، یابوی بی‌حال؛

سرعت را ستایش‌گریم!
و قلب‌مان طبلی پرهیاهو است!

آیا از رنگ ما برتر سراغ دارید؟
آیا نیش گلوله بر پیکرمان کارگر خواهد بود؟

ما در برابر تفنگ‌ها و سرنیزه‌ها حماسه می‌افرینیم؛
طنین صدایمان، پرارزش‌ترین است!

مرغ‌زاران سرسبز قد می‌کشند،
روزها می‌شکفند؛

آی رنگ‌ین‌کمان، ظاهر شو!
اسبان شتابان پرواز کنید!

ولادیمیر مایاکوفسکی



بورژوا، سوگ‌وار تنهایی است،
دماغ در پالتوی پوستش فروبرده،
بی‌هوده و سرگردان در گوشه‌ای ایستاده،
هم‌چون سگی ژولیده و گرسنه، -ساکت و صامت-
ایستاده با نگاه دریوزه.

این جهان کهنه است که مثل سگ ژولیده و بی‌کس و کار
ایستاده و دم لای پا گذاشته.

الکساندر بلاک



بغر ای توپ آتشین؛
بغر، که گوش‌هایم از سکوت زجرآور کر شده‌است.

بفر، چون آتش‌فشان بغر.

بغر، که قلب مردم در این سکوت زجرآور ایستاده‌است.

بغر و جوانان را به خود آور.

بفر، چون رزمناو پتومکین

بغر و برای همیشه این زالوهای پست را تابود کن.

بغر ای توپ انقلاب، دوباره بغر!

۱۶:۳۰
۱۳۸۶/۱۱/۱۶



تو یه دستش «ویروس لیبرال»؛
تو یه دستش نوشابه ی «کوکاکولا»،
موهای بلند، همیشه با یه سیگار.
ادعای پرولتاریا رو داره ولی،
از بچه‌های دست‌فروش متنفره.

* * *

روشن‌فکر قلابی، این‌قدر دورویی نکن!
دست از سر ما بردار، دیگه بسه!

* * *

آواره ی قهوه‌خونه‌ها؛
متنفر از ده‌کوره‌ها،
پلاس شمال شهره.
ادعای کارگرا رو می‌کنه ولی،
از جنوب شهر فراریه.

* * *

روشن‌فکر قلابی، این‌قدر دورویی نکن!
دست از سر ما بردار، دیگه بسه!

۱۹:۲۰
۱۳۸۶/۱۱/۱۰



می‌پرسم مبارزه برای چیست؟
- برای انقلاب.
می‌پرسم انقلاب برای چیست؟
- برای رهایی.
می‌پرسم رهایی برای چیست؟
- رهایی برای تحقق انسان‌بودن است!
تنها با مبارزه، انقلاب، با رهایی می‌توان انسان بود!

۲۳:۳۸
۱۳۸۶/۱۱/۰۸



شعر باید کوتاه باشد،
از تکرار باید دوری کرد،
«ت» و «ط» هردو یکی هستند؛ «ت» کافیست.
«ز» و «ذ» و «ض» و «ظ» هرچهار یکی هستند؛ «ز» کافیست.
«س» و «ث» و «ص» هرسه یکی هستند؛ «س» کافیست.
شعر نباید محدود باشد،
شعر باید ارزش خواندن داشته باشد،
حرف تکراری نزنید؛
حرفی که همه‌جا تبلیغ می‌شود.
حرفی نو باید زد!
علیه وضع موجود باید شعر گفت.
از امروز سخن گفتن بس است؛
از آینده سخن بگویید!
شعر بگویید، نترسید؛
سنت‌های چندساله را بشکنید،
این یک موعضه نیست!
ولی هرچه به ذهنتان می‌رسد را نگویید!
من سنت شکنم؛
من دهان و زبان‌ام؛
دهان و زبان یک انقلاب!

۰۹:۰۷
۱۳۸۶/۱۱/۰۸



انقلاب در راه است،
و ما آسوده خوابیده‌ایم.
بی‌تفاوت وقت می‌گذرانیم.
حتا به آن فکر هم نمی‌کنیم.
ولی انقلاب در راه است.

* * *
زمان انقلاب نزدیک است،
آماده شو.
نزدیکانت، دوستانت را ببوس.
بگو برمی‌گردم.
چون زمان انقلاب نزدیک است.

* * *
چون انقلاب فرا رسد،
هم‌این انسان‌های بی‌تفاوت؛
بر خواهند خواست، یک‌صدا؛
و انقلاب فرا می‌رسد.

۰۸:۲۱
۱۳۸۶/۱۱/۰۸
 




چگونه باور کنم و بگریم؛
برای مرگش، جرج حبش.

در سوگ مرگ رفیق «جرج حبش»، رهبر «جبهه ی خلق برای آزادی فلستین»

۱۷:۵۷
۱۳۸۶/۱۱/۰۷



بگیر، بزن، بکش!
هر کاری از دستت برمی‌آید بکن!
زیرا نفس‌های آخر توست؛
زالوی پست، بورژوا

بر اساس شعری از مایاکوفسکی
 



همیشه با این امید زنده ام که:
انقلابی در راه است!
 



برخیزید رفقا،
می‌خواهیم دنیایی نوین بسازیم.
با خونمان، با صدای ضجه‌هایمان.
و با ایمانمان به دنیای نوین!

۰۱:۰۱
۱۳۸۶/۱۱/۰۶



ما زنده‌ایم؛
در نگاه ساکت، ولی پرمعنای یک کودک گرسنه،
در فریاد یک کودک که از سرما بر خود می‌لرزد،
در اشک‌های مادری که بر مرگ کودک خود ناظر است.

در تکرار این زنده‌بودن‌ها،
توفانی در راه است؛
به زودی،
خواهی دید!

۲۰:۳۰
۱۳۸۶/۱۰/۲۴
 



تف نکن بر صورت شکنجه‌گرت، اعدام‌گرت.
آن‌ها حتا لیاقت این را نیز ندارند!
لبخند بزن بر صورتشان، بیچاره‌ها محکومند،
به این که در زباله‌دان تاریخ باشند.


۲۱:۰۵
۱۳۸۶/۱۰/۲۴

 

  RSS